تبليغاتX
::: فرياد در سكوت :::
در جستجوی آرامش ...

در جستجوی آرامش

با دلی مشتاق

و اراده ای چون آتش

به جنگ بر خاستم

تا قلعهء آرزو را بگشایم

و با خویش گفتم : که بیگمان

آرامش از آن من خواهد بود

اما در این نبرد ملالت بار

زندگی تلخ شد

و روح خسته

و غرور آزرده

فریاد به آسمان بر آوردم

که آخر ای خدا

مرا آرامش بخش وگرنه هلاک خواهم شد

اما از ستارگان گنگ و نا شنوا

برق هیچ پاسخ ندرخشید

سر انجام شکسته و نومید

سر فرو آوردم

خود را فراموش کردم و گفتم

بگذار هر چه مشیت اوست جاری شود

و همان دم بر چشمهء آرامش فرود آمدم

 

                                        " هنری ون دایک "

 

+ نوشته شده در جمعه 4 آبان1386ساعت 17:23 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

نوروز مبارک :)
هفت سين

دروووووووود ،


در اين فرصت نو براي شما دوستان خوبم آرزوي تندرستي و شوري نو براي تحقق همه ي خوبيهاي آرمانيتان دارم.

نوروزتان مبارك ، دلتان بهاري.
نوروز 1386 خورشيدي

 

+ نوشته شده در سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 22:26 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

خدا!
مگه اینکه دستم به خدا نرسه!!!

پ.ن: به کدامین گناه ....؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه 12 آذر1385ساعت 21:52 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

....!

سلام دوستان

خوبيد ؟

دلم واسه همتون تنگ شده هوار تا!

نميدونم اين تهران چه جوريه كه تا آدم پاش بهش ميرسه همه كارها سر آدم خراب ميشه!

قول ميدم زود زود پست بدم

...

پ.ن : دلم به حال بعضي آدمها ميسوزه ... چون خيلي سطحي نگر هستن و فقط نوک بینیشون رو میبینن! خدا شفاشون بده!

 

الهی آمین

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1385ساعت 19:30 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

میخوام آدم بشم!

من: سلام آقاي دكتر

دكتر: سلام عزيزم

من : آقاي دكتر من يه مشكل بزرگ دارم ..

دكتر : چه مشكلي عزيزم ؟

من : من آدم نميشم!

دكتر : چـــــي ؟ البته اين مشكل جديدي نيست ، خيليا درگير اون هستن!

من : خسته شدم ، هرچي خودمو به تخت ميبندم ، قرص ميخورم ، آدم نميشم...

دكتر : خوب نشانه‌هاي بيماريت چيه ؟

من : بازيـــــگري!

دكتر: چـــــــــــي؟

من : آره آقاي دكتر ، اداي آدماي خوشحال رو در ميارم!

دكتر: اينكه خوبه!

من : نه ديگه حالم داره بهم ميخوره ، تا كِي فيلم و سناريو .... ميخوام خودم باشم ...

دكتر : ....

من : دلم ميخواد برگردم به 2 سال پيش ... واقعا شـــــــــــــاد باشم ... از بعضي رفتارهاي خودم حالم بهم ميخوره ... مزخرف شدم آقاي دكتر ... دلم ميخواد بيرون و درونم يكي باشه ... !

دكتر : شرمنده پسرم ماشين زمانمون خراب شده ، داديم براي تعمير . فكر كنم براي قرن 22 آماده  بشه!

من : پس من چيكار كنم ؟؟؟

دكتر: شايد بشه با قرص كاريش كرد

من: باشه آقاي دكتر فقط سريعتر ، دارم منفجر ميشم! آمپول هم باشه عيبي نداره ...

دكتر : صبح ها 2 تا قرص سبز ، ظهر ها 3 تا قرص قرمز و يه دونه راه راه يشمي ، شبها 5 تا بنفش بخور !

من : آقاي دكتر اميدي هست كه خوب بشم ؟؟

دكتر :  آره عزيزم ! ( با نيشخند )

من : آخ جون ، ممنون آقاي دكتر ، روز بخير !

دكتر : خواهش ميكنم عزيزم ، راستي از ستاره هاي آسمون غافل نشو !

من : چي ؟ ستاره ؟ آسمون ؟؟؟؟

.....

 

مقـــــــــــداد .... صبح شده بيدار شـــــــــو ... !

 

آه ... بازهم داشتم خواب مي ديدم كه دارم آدم ميشم !

خوب آرزو بر جوانان عيب نيست!

راستي چي گفت ، چند تا قرص كي بخورم ؟ 2 تا بنفش صبح يا شايدم  3 تا قرمز شبها يا شايدم 4 تا سرمه‌اي ظهرها! ؟ !

آه! باز هم نُسخمو يادم رفت ...

اصلا باز بخوابم شايد اين دفعه نسخه دكتر رو يادم موند!

 

پ.ن: به دنبال آرامـــــــــــــــــــــش !

 

+ نوشته شده در شنبه 27 آبان1385ساعت 10:9 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

خزان!
خـــــزان

دونه‌هاي ريز بارون كه صورت رو نوازش ميده ...

صداي ناله برگها كه زير پا له ميشن ...

يه پسر بچه  كه فارغ از همه دردها و نامرديهاي دنيا ، توي دنياي كوچيك خودش ، روي سرسره ليز ميخوره ...

نيمكت خالي ....

و ...

خــــــــــــــــــــــدا ....

دلــــــــــــــــــــم ميخواد ...

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان1385ساعت 11:17 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

دلشوره

يه دلشوره مزخرف ... اَه ... خسته شدم ... از صبح كه چشمم رو باز ميكنم مياد به سراغم (البته اگه چشمام بسته شده باشه! )

اَه ... اميدوارم هرچه زودتر فصل پاييز تموم بشه! همش نگراني ... همش دلشوره ... !

بعضي وقتا ميگم بزنم به سيم آخر و بيخيال همه چي بشم ...

اينقدر تو اين چند روز فكر و خيال كردم تبخال زدم ، من هر موقع عصبي باشم تبخال ميزنم !

بعضي وقتا فكر ميكنم كه اگه بخواد همين جور پيش بره احتمالا وقتي 30 ساله بشم عين يه مرد 50 ساله به نظر ميام!!!!

 

ميگن زندگي ، ولي به چه قيمتي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟  

 

پ.ن : نميدونم چرا وقتي بد مياد ، پشت سر هم مياد ؟!

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385ساعت 10:26 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

یه سوال دارم ازتون...

چرا بعضي آدما اينقدر زندگي رو سخت ميگيرن و از كاه كوه ميسازن؟؟؟

 

پ.ن : Take it EZ!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 16:4 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

3 روز داره تموم ميشه ...

سلام بازم من اومدم ...

واقعا از دست من خسته نَشديد ؟! توروخدا اگه ناراحتيت تعارف نكنيد بگيد، باور كنيد ميرم

يه روز سرد در شهر همدان... ديشب كه از سرما تا صبح لرزيدم و پتوهامو 16 دور ، دورِ خودم پيچيده بودم كه سرما نفوذ نكنه !

چ چ چ چ چ ..... اين صداي بهم خوردن دندونام بود!

امروز سومين روز هم به پايان ميرسه و جواب رو خودم ميدونم كه چيه! آخه اين كه فكر كردن نداره ... بعضي وقتا گذشت زمان خيلي چيزا رو بهتر روشن ميكنه و اگر بخواي به مخ خودت فكر كني و به نتيجه برسي مطمئن باش كه هيچوقت به نتيجه مطلوب و درست نميرسي! آخه مگه منو ميشناسه كه بخواد تصميم بگيره ؟! راستش رو بخواهيد جوابشو از الان ميدونم ، اگه باور ندارين تا شب صبر كنيد

 

يه چند وقتي بود دلم هـــــــــــوار تا كتاب ميخواست!

 اين دفعه كه با خودم اومدم همدان كلي كتاب و فيلم آوردم كه بخوونم و ببينم . امروز اولين كتاب رو شروع كردم:" پول و شيطان " ، مال تولستوي هست. تا حالا ازش كتاب نخونده بودم ، خوشم اومد  

 

خوب فعلا برم ببينم دنيا امروز دست كي بوده و هست!

سايه تون مُستدام

چه پسري گُلي شدم امروز

 

پ.ن : عجب دوره زمونه‌اي شده ها ، نميذارن آدم عاشق بشه! مگه نه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 15:45 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

دارم میمیرم از خستگی !

اَه!

دارم میمیرم!

از 11 صبح تا 8 شب تو اتوبوس و ماشین و تو جاده ...

ماشین خراب شد ...

تا 8 شب ناهار نخورده بودم ...

سرم درد می کنه ...

....

اَه خسته شدم از بی ماشینی !

ماشین خودمو میخواااااااااااااااااااااااااااااام 

 

نقطه ته خط!

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 19:53 توسط نامه بی اسم و امضا ! |