تبليغاتX
::: فرياد در سكوت :::
انسان يا حيوان متفكر!
بع بع ...
واق واق...
مع مع ...
قور قور ....
عر عر ....

اه همتون خفه شيد بابا ميخوام فكر كنم!
چقدر جك و جونور توي يه آدم پيدا ميشه ها!
+ نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 10:49 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

چتنه!
سلام روزتون بخير !
... نميدونم چرا از ديشب تا حالا كلافه هستم ... :(
بي حوصله ... شاكي ... شدم يه پا علي بهونه گير!‌بقول مهرداد مي گفت خيلي بد شدم!
به نظر شما چرا بايد اينجوري رفتار كنه ... ؟!‌ بعضي وقتا ميگم بيخيال شم... بعضي وقتا ميگم اين قسمتي از برنامه هست و بايد ازش عبور كنم! نميدونم هنگ كردم!
كاش ميشد از دفتر بزنم بيرون خيلي دلم ميخواد بپيچونم ولي نميشه ...
ااااااااااااااااااه ه ه ه ه ه ه ه .....

خدا ميدونه تركشم امروز به كي ميگيره؟!‌
خدا بخير بگذرونه ...

پ.ن : "چتنه" يه واژه اي تو مايه هاي "چت" خودمونه و اسم فاعل از "چت‌" مي باشد به معناي كسي كه "چت" زده.
+ نوشته شده در جمعه 14 مهر1385ساعت 10:36 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

سلام تهران ...
سلام تهران ....
اينم از تهران كه داشتي مارو خفه ميكردي ! حالا ببينم چي كار ميخواي بكني مقداد :)
يا علي مدد.
+ نوشته شده در سه شنبه 11 مهر1385ساعت 9:37 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

حکایت دولت و فزرانگی

خيلي جالبه ، نه؟!

خيلي وقتا دنبال يه فرمول خاص و يه معجزه براي مسائل و مشكلات زندگيمون ميگرديم ولي غافل از اينكه راه حلش دم دستمون و پيش خودمونه! يا بهتر بگم همه مشكلات از خودمونه و همه اونا از خودمون نشات ميگيرند !!!

بعد از تقريبا يك سال ونيم كه ميخواستم كتاب "حكايت دولت و فرزانگي " رو دوباره بخونم. بالاخره فرصتي شد كه توي همدان اين كتاب رو بخونم. بدجور تكونم داد ، حرفهاي جديدي توش داشت! انگار نه انگار كه اين كتاب رو يك بار ديگه خونده بودم! حرفاش از دل بر ميومد و بر دل مي نشست. فكر كنم توي اين ماه باز بايد يك بار ديگه بايد بخونمش

اميدوارم بتونم بهش عمل كنم ، حتما ميتوني مقداد

 ميخواهم فرياد بزنم و به همه مردم دنيا بگم :

 

" باز ايستيد و بدانيد كه من خدا هستم. "

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 17:14 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

خرس پمشالوي خواب آلو !!!
- مقداد .... مقداد ....

- ... م م م م....

- بسه ديگه مقداد چشماتو كمتر بمال ...

- م م م ...

- آفرين حالا شد ... ديروز تموم شد...يه روز نو اومده ... آفرين بلند شو ...

- سخته خوابم مياد ...حوصله دنيا رو ندارم ... 

- به ياد اون بيدار شو ...

- .. هوم ...  آره اينو قبول دارم ... باشه فقط به ياد اون بيدار ميشما ... خوب بهتره برم يه دوش بگيرم ، آخ جون فردا ۳شنبه هست ، چه زود اومد بيصبرانه منتظر ديدنش هستم ، دارم براي اين چند روزي كه تهران هستم برنامه ريزي مي كنم

اصلا ميخوام امروز هم يه روز خوب و عالي برام باشه ... عاليه عالي ... زنده و سرحال و پر انرژي

پس يا علي ميگم و شروع ميكنم ... يا حق.

نقطه سر خط!

سلام زندگي

+ نوشته شده در دوشنبه 10 مهر1385ساعت 8:50 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

گریه ... :)

 ......

آدم چقدر دلش كوچيكه.... ! اصلا نميتونم حرفامو تو دلم نگه دارم ، همش دلم ميخواد بيام اينجا حرف بزنم

يادش بخير اون روزا هي بمن مي گفت: "برام بنويس " ، ولي من همش از زيرش در ميرفتم . اون خيلي بلندتر و بالاتر از من فكر ميكرد. تازه بعد از مدتها تازه مفهوم و معني خيلي از حرفاشو مي فهمم. ( از بس خنگ بودم )

نميدونم امشب چه حسي داشتم وقتي ميخواستم نمازمغربم رو بخونم بدجور بغض كرده بودم. خيلي وقته دلم ميخواد يه دل سير گريه كنم . هاي هاي ... اينقدر گريه كنم كه از حال برم. دلم خيلي پره ... كاش ميتونستم سرمو يه بار ديگه رو شونه هاش بذارم و گريه كنم . كاش ميشد ... (بايد بشه )

خوب شد امروز عصري بيرون رفتم و الا حتما تا حالا 124 بار پوكيده بودم.

خوب باز دارم از در و ديوار ميگم بهتره فعلا برم.

تا بعد ...

خدايا تو خودت از دلم از هركس ديگه بهتر خبر داري ... كاري كن كه بشه ...

الهي آمين

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 20:0 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

دلم گرفت!
بازهم سلام ....

هوا بدجور گرفته ... دلم هم گرفت... حوصله ام هم یوهو سر رفت

دلم میخواد میتوستم پرواز کنم  ...وه چه حالی میدادا ! اونقدر بالا میرفتم که دیگه همه چی تموم بشه! همه چی ...!

دلم یه ماشین میخواد که همه جای شهر رو بچرخم ... گاز ... مسابقه .. کل کل .. وای ی ی ....

اصلا دلم اونو میخواد بقیه اش همش بهونه هست!  

والسلام نامه تمام.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 9 مهر1385ساعت 16:21 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

هورا ...
وای ی ی ی ی .... خیلی خوشحالم

خودش زنگ زد کلی هم باهام صحبت کرد آروم شدم... الان دوست دارم پرواز کنم از خوشحالی ... خیلیییی دوستش دارم .... 

زودی ۳شنبه بیاد که پای من به تهران برسه

پ.ن: با عرض پوزش از بازدید کنندگان چون جایی برای زدن فریاد خوشحالی نداشتم اومدم اینجا داد زدم

+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 12:26 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

سلام مقداد خان 

میگن شنبه روز اول هفته هست و باید خوشحال بود و شاداب! راست میگن ؟؟

صبح اول صبحی روز اول هفته سگ شده بودم . داشتم پاچه میگرفتم ...هاپ هاپ ... حالا باز یه خرده آروم شدم ...

خودم از کارهای خودم خندم میگیره! اسکولم دیگه!

سه شنبه میام تهران ... هورا

همه رو دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه 8 مهر1385ساعت 10:5 توسط نامه بی اسم و امضا ! |