تبليغاتX
::: فرياد در سكوت :::
عكس خدا در اشك عاشق است

عكس خدا در اشك عاشق است 

 

قطره ، دلش دريا مي‌خواست. خيلي وقت بود كه به خدا گفته بود.

هر بار خدا مي گفت : " از قطره تا دريا راهي‌ست طولاني. راهي از رنج و عشق و صبوري . هر قطره را لياقت دريا نيست."

قطره عبور كرد و گذشت. قطره پست سر گذاشت. قطره ايستاد و راه افتاد. قطره از دست داد و به آسمان رفت. و هربار چيزي از رنج و عشق و صبوري آموخت.

تا روزي كه خدا گفت: " امروز روز توست. روز دريا شدن." خدا قطره را به دريا رساند. قطره طعم دريا را چشيد. طعم دريا شدن را. اما ...

روزي قطره به خدا گفت: " از دريا بزرگ‌تر ، آري از دريا بزرگ‌تر هم هست؟ "

خدا گفت : " هست."

قطره گفت : "پس من آن رامي‌خواهم. بزرگ‌ترين را. بي‌نهايت را."

 

خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت :" اين‌جا بي‌نهايت است."

آدم عاشق بود. دنبال كلمه‌اي مي‌گشت تا عشق را توي آن بريزد.اما هيچ كلمه‌اي توان سنگيني عشق را نداشت.آدم همه‌ي عشقش را توي يك قطره ريخت. قطره از قلب عاشق عبور كرد. و وقتي كه قطره از چشم عاشق چكيد، خدا گفت :

" حالا تو بي‌نهايتي، زيرا كه عكس من در اشك عاشق است."

 

نقل از كتاب " هر قاصدكي يك پيامبر است " نوشته : عرفان نظر‌آهاري.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت 14:42 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

شرمنده!

واقعا شرمنده ميشم ...

راستش وقتي نوشته‌هاي بچه هاي ديگه رو مي بينم ،شرمم ميشه كه بنويسم ! راستش ديروز خيلي تو وبلاگها چرخيدم ، واقعا كم آورده بودم. بعضي از بچه ها قلمشون شاهكاره! راستش پيش اونا من اصلا روم نميشه حتي يه كلمه بنويسم ؟!

ديروز داشتم به پروشات ميگفتم كه زمان دوران تحصيلم توي مدرسه از زجرآورترين كارها برام اين بود كه به من بگن انشا بنويس و از اون فاجعه‌تر و دردناكتر اينكه بگن بيا جلوي كلاس اونو بخون!

آخه كلي زور ميزدم تا 10 خط بنويسم (راستش اون موقعها واحد نوشته هاي من "خط" بود! ) و خدا فقط ميدونه چه چرت و پرتهايي مينوشتم ، بعد ميومدم سر كلاس هي خدا خدا ميكردم كه اسم منو نخونه كه برم انشامو بخونم! و واي بروزي كه جناب معلم اسممو ميخوند ! هزار بار سرخ و سفيد ميشدم و جونم بالا ميومد تا اون چفنگيات رو بخونم ، بعد هم فكر ميكنم معلمه تو رو درواسي گير ميكردو يه نمره‌اي بمن ميداد .

آخرش هم تو امتحان نهايي شاهكارهاي من مربوط به 2 درس " انشا" و " بينش اسلامي " بود ، فرض كنيد همه نمره‌ها بالاي 18 و 19 (عجب مخي بودما! )، بعد بينش اسلامي 14 و اگه اشتباه نكنم انشا هم 15 ! اگه بدونيد چه چيزهايي تو برگه امتحاني بينش نوشته بودم!!! فقط اينو بگم كه شانس آوردم منو به عنوان "ملحد و كافر " محكوم نكردن!!!! بقول معروف حسابي تو برگه تلاوت كرده بودم !

چيكار كنيم ديگه مخ من فقط " 0 " و "1 " حاليش ميشه ، تازه كلي باهاش كار كردم كه اين 4 كلامو هم مينويسه

بگذريم .... فقط اينو خواستم بگم كه خوش بحال اونايي كه قلمشون زيباست ...!

 

پ.ن : راستي " يه پسر خوب بايد چه كارهاي رو نكنه؟ " (حتما ببينيد خيلي بانمكه! ) و  اگه دوست داشتين يه سري هم به وبلاگ "پيتزا كفش"  بزنيد ، خيلي باحاله! 

+ نوشته شده در یکشنبه 30 مهر1385ساعت 14:3 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

حالم داره بهم میخوره!

دلم بدجور گرفته ...

خودم ميدونم چرا ... وقتي علي رو ديدم كه اونقدر صيمانه با دوست دخترش صحبت كرد ... ميخواستم گريه كنم ! بي اختيار بغض گلومو گرفت ... !

يه زماني داشتمش ، ولي قدرشو ندونستم ، ولي حالا هرچي بيشتر دنبالش ميدوم از من دورتر ميشه!

دلم خيلي پره ولي گوش شنوايي نيست ، الكي سعي ميكنم خودمو خوش نشون بدم ، ولي نميدونم خيمه شب بازي تا كي ... ؟؟؟؟

 

اَه مرده شورشو ببرن! 

 

پ.ن : درخت عشق و محبت خيلي وقته تو زندگيم خشكيده! چرا هيچكس آبش نميده ؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه 29 مهر1385ساعت 0:37 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

به كدامين سو چنين شتابان ؟
به كدامين سو چنين شتابان؟

پ.ن : خيلي با اين عكس حال ميكنم  يه خرده توش خرد بشيد ، يه دنيا حرف داره! مگه نه ؟

 

+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1385ساعت 19:41 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

مقداد گزارش میدهد : ...

● اول از همه سلام به خودم ، نه به خاطر اينكه از خودراضي هستم بلكه بخاطر اينكه دوباره پسر خوبي شدم ، راستش ديشب بدفُرم سگ شده بودم ، اصلا حوصله هيچ چيز و هيچ كسي رو نداشتم ، شانس آوردم كه ديشب تنها بودم و الا حتما پاچه چند نفر رو گرفته بودم!

 آخه به نظر من ، "انسان" ها هميشه "آدم" نيستند ، بلكه بعضي وقتا "حيوان" ميشن يا لااقل خوي حيوونيشون خوي غالب ميشه! البته جسارت نشه‌ها ، اصلا حالا كه اينطور شد اين قانون فقط در مورد مقداد صادق هست ، خوبه ؟؟

 

● خيلي قدم زدن رو دوست دارم ! اونم از نوع تنهاش!

ديشب هوس كردم يه دوري توي اين شهر بزنم ، راستش رو بخواهيد دلم يه خرده براي آدما تنگ شده بود ! خيلي جالب بود ، پر بود از دخترها و پسرهايي كه دور از چشم خانواده‌هاشون ، دور از تهران ، مشغول بازيهاي عشقولانه بودن (عشقولانه يه  چيزي تو مايه هاي Love بازيه!  ). دستاشون تو دست هم ، كنار هم ، باهم ! راستش لذت ميبردم ميديدمشون 

خيلي تو كف يه جاي دنج مثل يه كافي شاپ دنج بودم ولي هرچي گشتم پيدا نكردم . خوب ديگه تازه واردم ، بايد يه خرده بگذره تا جا بيفتم و آمار اين جور جاها دستم بياد. البته اگه اين كارها بذارن ! خداييش توي اين هفته‌اي كه اومديم اينجا ، همش درگير كار بودم. اخر اين پروژه ما تموم ميشه و من از اين شهر بي نصيب ميمونم !

سرتونو درد نيارم ،توي همين حال و هوا بودم كه  ديدم جلوي همون پيتزا فروشي هميشگي هستم . اوه ، اوه ! پر از دختر و پسر هاي جوون ! اي بابا ! منم عين پسر هاي خوب رفتم يه گوشه نشستم . با اينكه همش داشتم با موبايلم فال ورق مي‌گرفتم ولي 6 دنگ حواسم به اونا بود، واي چه حس باحالي بود ، همه تو كف اين كه من با اين موبايل چماق چي كار ميكنم و حتي يك بار سرمو از روي ميز بلند نمي كنم!! شيطون شده بودم دوست داشتم يه خرده سركارشون بذارم! همه با هم ، دستها تو دست هم ، ولي من تنها!! خداييش بد تابلو شده بودم. بگذريم ...

 

● واي صبح كه از خواب بيدار شدم كف كرده بودم! عجب خوابی دیده بودما ! آخه اصلا ربطي به جريانات اين چند روز نداشت؟! من تو آمريكا بودم!!! Meghdad in L.A. !!! ( به حق چيزاي نديده و نشنيده! )

توي يه دانشگاه! جالبيش اين بود كه همه دوستام هم كه الان آمريكا هستن توي اون خواب بودن! خيلي‌ي‌ي‌ي‌ي‌ي خوش گذشت ، جوري كه اصلا نميخواستم از خواب بيدار بشم  بقول قدما ایشالا خیر باشه مادر!

يوهو فكر نكنيد من از اين آدماي عشق آمريكا و خارج هستما! نه اصلا! ولي خيلي خوش گذشت ، رويايي بود ... ( اَه ، باز دلم براي دوره دانشجويي كارشناسي و بروبكس تنگ شد !  )

 

● واي خدا عجب فيلم خدايي بود! كف كردم ديدمش ... Greatest Expectations (آرزوهاي بزرگ) ، اگه اشتباه نكنم اسم كارگردانش هم Alfonso Cuaron بود (مال چارلز ديكنز نبودا ) . خيلي توپ بود. عشقولانه بود ولي عالي كار شده بود. يه موضوع قديمي كه خيلي روش قشنگ كار شده بود . پيشنهاد ميكنم كه حتما ببينيدش

 

پ.ن : تورو خدا نگاه كنيد اينم شد پست؟! عين تيترهاي روزنامه نوشتم! اصلا حس و حال و شيطنت توش نيست ،  نه ؟! ( بين خودمون باشه سوژه‌اي براي گير دادن و غر زدن ندارم ، دارم به خودم گير ميدم   )

راستش فقط ميخواستم بنويسم ، خوب چيكار كنم بابا ؟ خوب بعضي وقتا غرغرهام ته ميكشه! قول ميدم در اسرع وقت با يه سري غُرولُندهاي بروز و آپديت شده خدمت برسم

 

پايان گزارش روزانه !

نقطه ته خط.

+ نوشته شده در جمعه 28 مهر1385ساعت 19:27 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

بی حس و حال!
سلام بروبکس!

نمیدونم چرا حوصله نوشتن ندارم

کلی چیز برای نوشتن دارم ولی حسش نیست!

فقط اومدم بگم که من زنده هستم ( البته تا اطلاع ثانوی! )

شاد باشید و شادی کنید تا من برگردم

+ نوشته شده در پنجشنبه 27 مهر1385ساعت 22:46 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

آفرینش زن !

آفرينش زن

در آغاز ، آفريدگار جهان چون به خلقت زن رسيد ، ديد مصالح سفت و سخت را در آفرينش مرد به كار برده و ديگر چيزي نمانده است. در كار خود واله گشت و پس از انديشه‌ي بسيار چنين كرد :

گردي از رخسار ماه ، تراش تن از پيچك ، چسبندگي از پاپيتال ، لرزش اندام گياه ، نازكي از ني ، شكوفايي غنچه ، سبكي از برگ ، پيچ و تاب از خرطوم پيل ، چشم از غزال ، نيش نگاه از زنبور ، شادي از نيزه‌‌ي نور خورشيد ، گريه از ابر ، سبك سري از نسيم ، بزدلي از خرگوش ، غرور از طاووس ، نرمي از آغوش طوطي ،سختي از خاره ، شيريني از انگبين ، سنگ دلي از پلنگ ، گرمي از آتش ، سردي از برف ، پرگويي از زاغ ، زاري از فاخته ، دورويي از لك لك ، و وفا از مرغابي نر گرفت و به هم سرشت و زن را ساخت و به مردش سپرد.

پس از هفته‌اي ، مرد نزد خدا باز آمد و گفت : " خدايا اين كه به من داده‌اي زندگي بر من تباه كرده . پيشه‌اش پرگويي است. دمي مرا به خود وا نمي گذارد. مدام نوازش مي خواهد ، دوست دارد هميشه سرگرم‌اش كنم ، بيخود مي گريد. تنها كارش بيكاري است. آمده‌ام پس‌اش دهم. زندگي با او براي‌ام امكان پذير نيست. از من باز ستان‌اش. "

خدا گفت : " باشد " و زن را پس گرفت. پس از هفته‌اي ديگر مرد دوباره نزد خدا شدو گفت :" خداوندا تنهاي تنها شده‌ام . بياد مي آورم چگونه براي‌ام آواز مي خواند ، مي رقصيد ، از هر گوشه‌ي چشم نگاه‌ام ميكرد ، با من بازي ميكرد ، به تن‌ام مي چسبيد ، خنده‌اش گوشم را نوازش مي داد ، تن‌اش خرم و ديدارش دل نواز بود. او را به من باز پس ده. "

خدا گفت : " باشد " و زن را به او پس داد. ديگر بار ، مرد نزد خدا شد و گفت : " خدايا ! نمي دانم چگونه است اما گويا زحمت او بيش از رحمت اوست. پس ، كرم كن و او را از من باز پس گير."

خدا گفت : " دور شو ! بس است هرچه گفتي ، برو با او بساز! "

 

پ.ن : راستش لينك اين متنو يكي از دوستام برام فرستاده بود (البته به صورت فايل gif از سايت anvari.org) ، خيلي باهاش حال كردم و برام جالب بود.

راستش ياد حرف گلناز ، يكي از دوستاي دوران كارشناسيم افتادم كه ميگفت : " عدم وجود جنس مخالف ( براي دخترا پسر و براي پسرا دختر) در زندگي ، يك درده ولي وجودش 1001 درد! "

حالا تکلیف ما این وسط چیه ؟؟

ديگه زياد در موردش حرف نزنم و نتيجه گيريشو بذارم به عهده خودتون

 

شاد زي ، مهر افزون !  

+ نوشته شده در سه شنبه 25 مهر1385ساعت 17:51 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

سلام خورشید خانوم ...
خورشيد گرمابخش!

سلام به خورشيد

واقعا سلام داره ... هيچ موقع اينقدر خورشيد رو دوست نداشتم ! اگه شما هم جاي من بوديد و تا صبح از سرما لرزيده بوديد  ، اونوقت با من موافق بوديد و مثل ما براي اينكه جلوي پنجره وايسيد و حموم آفتاب بگيريد باهم دعوا ميكرديد!! راستش اينجا يه چيزي تو مايه هاي سيبري هست !!! از نوك بيني تا نوك پاتون يخ ميزنه و قنديل آويزون ميشه ، باور نداريد بياييد خودتون نگاه كنيد!

ديروز بالاخره برگشتم .. راستش اين دفعه اصلا نفهميدم كه چطوري اين 5 ساعت گذشت و من رسيدم ، اول جاده كه آلبوم Pearl Harbour رو گوش دادم و مدهوش شده بودم ، واقعا معركه بود ، عالي بود ، محشر بود ... ! اونقدر آرامش بخش بود كه منو تو كما برده بود! بعدش هم كه فيلم " نوك برج " رو گذاشتن! بين خودمون باشه تا اطلاع ثانوي از فيلمهاي عشق و عاشقي حالم بهم ميخوره !!!!

....

امروزم كه يه روز ديگه خداست ، خوب يا بدشو ديگه خودم ميسازم،...

ديروز يكي از دوستان برام تو قسمت نظرات يه مطلب نوشته بود كه خيلي جالب بود ، نوشته بود كه من(مقداد) به دنيا و وقايع بدبين هستم و بد نگاه ميكنم و بعدش نوشته بود كه اگه دوست دارم ميتونم براي مشاوره بهش مراجعه كنم ! راستش خندم گرفت ، آخه من ميونم با مشاورها و روانشناسها خوب نيست! آخه بابا مثلا باباي خودم روانشناسه و هيچ موقع آبمون توي يه جوب نرفته و تا ميايي حرف بزني 1001 بيماري و كمبود رواني رو به آدم مي چسبونن كه تو مثلا كمبود شخصيت داري ، شيزوفرني و افسردگي و ... ! اَه .. اَه ... حالم بهم ميخوره ... ! ميدونم كه احمق هستم ولي راستش رو بخواي از اون موقع كه بچه بودم و يه بار پيش يه روانشناس رفتم و منو فروخت ( آخه بقول خودشون روانشناسها و مشاورها  محرم اسرار زندگي آدمها هستن! ولي اون اين كارو نكرد) ، ديگه نسبت بهشون بدبين شدم ولي دارم سعي مي كنم كه ديگه اين عينك بدبيني رو بردارم و بجاش يه عينك خوش تيپي ( يه چيزي تو مايه هاي همون خوش بيني هست ) بذارم

....

چه پست مزخرفي شدا ! نه ؟! خوب بالاخره كاچي بعض هيچي !

مهر افزون!

 

 

پ.ن : راستي تا اطلاع ثانوي و براساس مصوبه خودم احساسات و عواطف تعطيله! (مقداد = آدم آهني)  ==> (اينم عكس مقداد بدون عاطفه هست! )

+ نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385ساعت 13:38 توسط نامه بی اسم و امضا ! |

سفر ...
سلام ...
سفر تو يه روز ابري دلگير ... شايد هم الكي دارم به خودم تلقين ميكنم و اصلا هم دلگير نباشه!
بهر حال چه باشه و چه نباشه بايد برم !
امشب اگه بموقع برسم و حوصله داشته باشم احتمالا پست بدم!‌
...
هي با خودت اتمام حجت ميكني كه ديگه تمومه و واقعا هم تموم ميكني ولي .... ! واقعا ديگه نميدونم چيكار كنم .. يكي به من كمك كنه!!!
Help Me!

ADIOS!
+ نوشته شده در یکشنبه 23 مهر1385ساعت 14:1 توسط نامه بی اسم و امضا ! |