تبليغاتX
::: فرياد در سكوت :::
3 روز داره تموم ميشه ...

سلام بازم من اومدم ...

واقعا از دست من خسته نَشديد ؟! توروخدا اگه ناراحتيت تعارف نكنيد بگيد، باور كنيد ميرم

يه روز سرد در شهر همدان... ديشب كه از سرما تا صبح لرزيدم و پتوهامو 16 دور ، دورِ خودم پيچيده بودم كه سرما نفوذ نكنه !

چ چ چ چ چ ..... اين صداي بهم خوردن دندونام بود!

امروز سومين روز هم به پايان ميرسه و جواب رو خودم ميدونم كه چيه! آخه اين كه فكر كردن نداره ... بعضي وقتا گذشت زمان خيلي چيزا رو بهتر روشن ميكنه و اگر بخواي به مخ خودت فكر كني و به نتيجه برسي مطمئن باش كه هيچوقت به نتيجه مطلوب و درست نميرسي! آخه مگه منو ميشناسه كه بخواد تصميم بگيره ؟! راستش رو بخواهيد جوابشو از الان ميدونم ، اگه باور ندارين تا شب صبر كنيد

 

يه چند وقتي بود دلم هـــــــــــوار تا كتاب ميخواست!

 اين دفعه كه با خودم اومدم همدان كلي كتاب و فيلم آوردم كه بخوونم و ببينم . امروز اولين كتاب رو شروع كردم:" پول و شيطان " ، مال تولستوي هست. تا حالا ازش كتاب نخونده بودم ، خوشم اومد  

 

خوب فعلا برم ببينم دنيا امروز دست كي بوده و هست!

سايه تون مُستدام

چه پسري گُلي شدم امروز

 

پ.ن : عجب دوره زمونه‌اي شده ها ، نميذارن آدم عاشق بشه! مگه نه؟

+ نوشته شده در دوشنبه 22 آبان1385ساعت 15:45 توسط نامه بی اسم و امضا ! |